
داستان پسر جوانی به نام سعید را روایت میکند که به دنبال یک شبه پولدار شدن است و اهل کار سخت نیست، او مدتها به دنبال پیرزنهای پولدار میرود تا عقدشان کند و بعد از مرگشان پول و ثروت هنگفتی به جیب بزند.
جونیور، کرم کوچکی است که هنوز به سن نوجوانی نرسیده و برای پذیرفته شدن از سوی همسالانش تلاش میکند، اما بهخاطر رفتارهای لوس و مراقبت بیش از حد مادرش مورد تمسخر و آزار قرار میگیرد. یک روز، در تلاش برای تحت تأثیر قرار دادن دوستانش، بهطور اتفاقی با یک بیل به سطح زمین کشیده میشود و این آغاز سفری پرماجرا و پرخطر است—سفری که نهتنها سرنوشت این قهرمان کوچک، بلکه آیندهی تمام جامعهی کرمها را تحت تأثیر قرار میدهد. برای بازگشت به خانه و نجات همنوعانش، جونیور باید ابتدا قدرت احترام به خود، اعتماد و دوستی واقعی را بیاموزد.
اگنس مورد آزار جنسی قرار گرفته است. اما زندگی ادامه دارد… دستکم برای همه اطرافیانش. وقتی دوستی عزیز در آستانه یک اتفاق مهم به دیدارش میآید، اگنس کمکم درمییابد که چقدر در گذشته گیر کرده و شروع میکند به پیدا کردن راهی برای پیش رفتن.
وقتی «اسکار»، پسربچهای حساس و دوازدهساله که قربانی زورگویی دیگران است، با همسایهی جدیدش «الی» آشنا میشود — دختری مرموز و کمحرف — میان آن دو دوستیای شکل میگیرد. در آغاز نسبت به یکدیگر محتاطاند، اما بهتدریج پیوندی عمیق میانشان برقرار میشود؛ با این حال، خیلی زود روشن میشود که «الی» یک دختر معمولی نیست.
قدرت صمدی میخواهد نماینده مجلس شود، اما به بیاحتیاطی و تصمیمگیریهای خودسرانه مشهور است. او تصمیم میگیرد بهترین راه پیش رویش مذاکره با گروهها و سیاستمداران مختلف باشد، اما هیچکس او را جدی نمیگیرد تا اینکه پای او به یک ماجرای مشهور و جنجالی گره میخورد.
در یک مسابقه بیرحمانه زیرزمینی، بهترین آدمکشهای جهان تا پای مرگ با هم میجنگند. اما در میان آنها گروهی یاغی پنهان شده که نقشه مرگباری در سر دارد: نفوذ به رقابت، زنده ماندن در این حمام خون و نابود کردن مغز متفکری که از پشت پرده همه چیز را کنترل میکند.
یک ماموریت معمولی جمعآوری پول نقد ناگهان به طور غیرمنتظرهای تغییر میکند، وقتی رانندگان نامتجانس یک کامیون زرهپوش، راسل و تراویس، توسط مجرمان بیرحمی که تحت رهبری زن زیرک و باهوش، زویی، هستند، کمین میشوند.
فیلم هفت بهار نارنج، عشقی پرشور میان طلعت و شمس را به تصویر میکشد که با ابتلای آقای شمس به فراموشی، مشکلاتی برایشان به وجود میآید.
داستان دختری به نام سارا است که از دانشگاهی در کانادا بورسیه تحصیلی گرفته و قرار است ساعت 6 صبح تهران را به مقصد تورنتو ترک کند. دوستانش قبل از پرواز برای او مهمانی را تدارک میبینند، اما در حین مهمانی پلیس وارد خانه میشود و همه را دستگیر میکند، سارا که خود را از ماموران پنهان کرده با چالشهایی مواجه میشود که این تازه شروع ماجراست.
یک مبلغ مذهبی که در حال گرواندن یک جامعه بومی در نزدیکی آتشفشانی دورافتاده در اکوادور است، هنگامی که پسرش تسخیر نیروهای تاریکی میشود که از دین او نیز کهنترند، ناچار میشود با ایمان خود روبهرو شود.