
قسمت نوزدهم منتشر شد.
در جزیرهی زیبای پرنس ادوارد در کانادا، یتیمی به نام آن شرلی به اشتباه به گرین گیبلز فرستاده میشود، خانهای که متیو و ماریا کاتبرت در آن زندگی میکنند. با این حال، آنها تصمیم میگیرند او را به فرزندی بپذیرند و آن در خانهی جدیدش دوستی، عشق و خوشبختی را پیدا میکند.
قسمت هشتم منتشر شد.
وقتی رینتاروی ترسناک با کائوروکوی روشنفکر آشنا میشود، این دو نفر که بعید به نظر میرسد، به هم نزدیکتر میشوند. مشکل چیست؟ دبیرستانهای همسایهشان از هم متنفرند.
قسمت هشتم منتشر شد.
وقتی لوک الیس، نابغهی 14 ساله، ربوده میشود، در مؤسسهای به هوش میآید؛ جایی پر از کودکانی که همگی به همان شیوهای که او آمدهاند، به آنجا آورده شدهاند و همگی دارای تواناییهای غیرعادی هستند. در شهری نزدیک، تیم جِیمی، افسر سابق پلیس که با گذشتهای تلخ دستوپنجه نرم میکند، گرفتار ماجرایی میشود...
قسمت دهم منتشر شد.
در جهانی ویکتوریایی پر از بخار، کشتیهای عظیم جنگی و وحشتهای ماورایی، ژو مینگروی در قالب کلاین مورتی بیدار میشود. او بر لبهای باریک میان نور و تاریکی گام برمیدارد و درگیر کشمکش کلیساهای رقیب است. این افسانهای است از توانایی بیپایان... و خطراتی ناگفتنی.
قسمت دهم منتشر شد.
یک ستاره سابق راگبی که بدنام شده، بهعنوان مربی به تیم شکستخورده دبیرستانش بازمیگردد؛ جایی که دوباره با نامزد سابقش روبهرو میشود و به کاپیتان بااراده تیم کمک میکند تا آنها را به سوی رستگاری هدایت کند.
قسمت هفتم منتشر شد.
در شهری شناور که ثروتمندان زبالهها — و حتی انسانها — را دور میاندازند، رودو به ناحق به قتل متهم شده و به «گودال» تبعید میشود؛ جایی جهنمی که هیولاهای جهشیافته از زباله در آن پرسه میزنند. برای زنده ماندن، او باید قدرتی تازه را در دست بگیرد و به گروه یاغی «پاککنندهها» بپیوندد. اما رودو فقط برای بقا نمیجنگد...
قسمت هفتم منتشر شد.
بیایید به ایران در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم سفر کنیم؛ به داستانی از تاریخ، تراژدی، عشق... به سوگ سیاوش... به سووشون.
قسمت سیزدهم منتشر شد.
«اجل معلق» سریالی رازآلود و هیجانانگیزه که داستانی پر از تعلیق و پیچیدگیها رو روایت میکنه. هر قسمت با اتفاقات تازه و کشمکشهای جذاب همراهه که باعث میشه نتونی قسمتها رو رها کنی. این سریال هم روی فیلمیفای موجوده و میتونی دانلودش کنی.
قسمت هشتم فصل دوم منتشر شد.
تارو ساکاموتو، که روزگاری بزرگترین آدمکش بود، به خاطر عشق بازنشسته شد. اما زمانی که گذشتهاش دوباره سر راهش قرار میگیرد، مجبور میشود برای حفاظت از خانوادهی عزیزش بجنگد.
یک نسخه خطی دستنویس از شعر «کمدی الهی» اثر دانته آلیگیری، از دست یک کشیش به یک رئیس مافیا در نیویورک میرسد؛ جایی که نیک تاشس پس از آنکه از او خواسته میشود اصالت نسخه را تأیید کند، آن را برمیدارد.