
تمِل جونیور پسر تمِل سوزر است که در سنین جوانی جان خود را از دست داد. تمِل جونیور ناچار است هرچه سریعتر پولی پیدا کند، زیرا پدرش بدهیای به مبلغ 10 میلیون دلار بر جای گذاشته است.
زنی خانوادهاش را به خانه دوران کودکیاش بازمیگرداند؛ خانهای که زمانی یتیمخانه بوده و او قصد دارد آن را دوباره بازگشایی کند. اما طولی نمیکشد که پسرش شروع به ارتباط گرفتن با یک دوست نامرئی جدید میکند.
بیستوهشت روز پس از آنکه ویروسی مرگبار بهطور اتفاقی از یک مرکز تحقیقاتی در بریتانیا آزاد شد، گروه کوچکی از بازماندگان در لندن درگیر تلاشی ناامیدانه برای محافظت از خود در برابر آلودهشدگان میشوند. این ویروس که از طریق حیوانات و انسانها منتقل میشود، مبتلایان را به دیوانگانی خونریز و قاتل تبدیل میکند ـ و مهار آن بهکلی غیرممکن است.
زنی دلزده از زندگی در سئول به جزیرهای دورافتاده میرود تا با دوست دوران کودکیاش دوباره ارتباط برقرار کند، اما درمییابد که او در چرخهای طاقتفرسا از آزار جسمی، روانی و جنسی گرفتار شده است. با بالا گرفتن تنشها، ماجرا به روایتی هولناک از بقا و انتقام بدل میشود.
قسمت نوزدهم منتشر شد.
در جزیرهی زیبای پرنس ادوارد در کانادا، یتیمی به نام آن شرلی به اشتباه به گرین گیبلز فرستاده میشود، خانهای که متیو و ماریا کاتبرت در آن زندگی میکنند. با این حال، آنها تصمیم میگیرند او را به فرزندی بپذیرند و آن در خانهی جدیدش دوستی، عشق و خوشبختی را پیدا میکند.
قسمت هشتم منتشر شد.
وقتی رینتاروی ترسناک با کائوروکوی روشنفکر آشنا میشود، این دو نفر که بعید به نظر میرسد، به هم نزدیکتر میشوند. مشکل چیست؟ دبیرستانهای همسایهشان از هم متنفرند.
قسمت هشتم منتشر شد.
وقتی لوک الیس، نابغهی 14 ساله، ربوده میشود، در مؤسسهای به هوش میآید؛ جایی پر از کودکانی که همگی به همان شیوهای که او آمدهاند، به آنجا آورده شدهاند و همگی دارای تواناییهای غیرعادی هستند. در شهری نزدیک، تیم جِیمی، افسر سابق پلیس که با گذشتهای تلخ دستوپنجه نرم میکند، گرفتار ماجرایی میشود...
قسمت دهم منتشر شد.
در جهانی ویکتوریایی پر از بخار، کشتیهای عظیم جنگی و وحشتهای ماورایی، ژو مینگروی در قالب کلاین مورتی بیدار میشود. او بر لبهای باریک میان نور و تاریکی گام برمیدارد و درگیر کشمکش کلیساهای رقیب است. این افسانهای است از توانایی بیپایان... و خطراتی ناگفتنی.
قسمت دهم منتشر شد.
یک ستاره سابق راگبی که بدنام شده، بهعنوان مربی به تیم شکستخورده دبیرستانش بازمیگردد؛ جایی که دوباره با نامزد سابقش روبهرو میشود و به کاپیتان بااراده تیم کمک میکند تا آنها را به سوی رستگاری هدایت کند.
قسمت هفتم منتشر شد.
در شهری شناور که ثروتمندان زبالهها — و حتی انسانها — را دور میاندازند، رودو به ناحق به قتل متهم شده و به «گودال» تبعید میشود؛ جایی جهنمی که هیولاهای جهشیافته از زباله در آن پرسه میزنند. برای زنده ماندن، او باید قدرتی تازه را در دست بگیرد و به گروه یاغی «پاککنندهها» بپیوندد. اما رودو فقط برای بقا نمیجنگد...