در مجموع 53 فیلم و سریال یافت شد.
در مجموع 53 فیلم و سریال یافت شد.
پالی ماجراجو به طور اتفاقی یک جزیره اسرارآمیز و شگفت انگیز را کشف می کند و در آنجا، کریستال جادویی که به او قدرت های خاصی می دهد، پیدا می کند و...
پسری جوان تنها بازمانده از گروه وایکینگهایی است که به قصد غارت دهکدههای بومیان از کشور خود عازم قاره آمریکا شده بودند؛ این پسر توسط یک زن بومی در میان بقایای کشتی درهم شکسته وایکینگها، پیدا و بزرگ میشود؛ سالها بعد، او باید از قبیله خود که توسط وایکینگها مورد حمله قرار گرفته است، دفاع کرده و…
کاترین «کیا» کلارک یک دختر جوانِ بیپایان مدبر است که در نزدیکی مرداب کارولینای شمالی بزرگ میشود. کیا که در اوایل دهه 1950 توسط والدین و خواهر و برادرهای بزرگترش رها شده بود، یادمیگیرد که به تنهایی زنده بماند. به او توسط دوستش تیت واکر خواندن و نوشتن آموزش داده میشود، و...
هنرمندی دوباره به دره هادسون نقل مکان می کند و شک می کند که ازدواج او تاریکی شومی در پی خواهد داشت ، همان چیزی که در تاریخ خانه جدید کم کم هویدا می شود و …
بدون هشدار، میلیون ها درهای مرموز بیگانه به طور ناگهانی در سراسر جهان ظاهر می شوند. در شتاب برای تعیین دلیل ورود آنها، بشر باید با هم همکاری کنند تا هدف این ناهنجاری های کیهانی را درک کنند. اتفاقات عجیب و غریبی که...
داستان ماجراهای جونیور، پسر پیتر خرگوشه هست. پیتر خرگوشه بعد از شکست دادن خرگوش دم آهنی، الان رئیس کارخانه آبنبات سازی جشن عید پاک در دره آپریل شده.
پدری سخت کوش که فقط می خواهد یک زندگی خوب برای دختر 8 ساله تیز هوشش فراهم کند. کار معمولی او در نظافت استخر دره سان فرناندو پیشانی برای منبع درآمد واقعی او است: شکار و کشتن خون آشام ها.
گروهی رزمنده که برای یافتن «جعبه سیاه» مأموریت دارند درمحاصرة دشمن قرار میگیرند و شکست میخورند. گروهی دیگر به محل اعزام میشوند که رهبری آن به عهدهٔ برادر فرماندهٔ گروه قبلی است. موقع عبور از پرتگاهی که میان دو صخره قرار گرفتهاست و با سقوط یکی از افراد گروه به قعر دره، به ناچار گروه به دو دسته منشعب میشود..
خورشید که به تازگی با سمندر ازدواج کرده حوادث عجیبی را در خانه می بیند درها مدام باز و بسته می شوند و وسایل خانه نابهنگام حرکت می کنند و خورشید قیافه یک زن سفید پوش را در دستشویی می بیند و بیهوش می شود، پزشک معالج خورشید شبحی را که او می بیند، زائیده تصوراتش می داند. اما وقتی خورشید قیافه شبح را به تصویر می کشد. معلوم می شود که شبح، معشوق سابق عموی سمندر است. پدر و مادر سمندر صحبت های خورشید را قبول نمی کنند و او را متهم به بدنامی خانواده خود می کنند اما عموی سمندر...
یک گربه سیاه که موشها به آن میگفتند «اسمشو نبر» به شهر موشها حمله میکرد. به خاطر همین موشها به یک شهر دیگر میروند. قرار میشود پدرها و مادرها از راه سخت و کوتاه بروند تا شهر را آماده کنند و بچهها هم با معلم و آشپزباشی راه طولانیتر را انتخاب میکنند..